X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خورشید طلایی توس

سلام برخورشید همیشه تابان خراسان؛ وب‌نوشته‌های حسن مهدیان
سه‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1392

وقتی قند پهلوی چای هم شیرینی ندارد

امروز صبح در حال تنظیم طرحی بودم برای امور رفاهی کارکنان، یکی از همکاران یک فنجان چای برایم آورد، واقعا چقدر چای سرصبح دلچسب است! اما اتفاقی افتاد که حتی شیرینی قند چای نیز در گلویم به تلخی مبدل شد.

راستش من توی طرحم پیشنهاد داده ام که در سالگرد ازدواج همکارانمان بن نهار یا شام از یکی از رستورانهای معتبر به آنان اهداشود تا در این روز به یادماندنی به اتفاق همسر و فرزندانشان به رستوران رفته و ما نیز در شادی آنها شریک باشیم. 

برای اینکه خوب بودن این پیشنهاد را محکی زده باشم، از این همکارم سوالی مطرح کردم. 

-پرسیدم شما تا به حال در سالگرد ازدواجت به رستوران رفته ای؟

-گفت نه، ای آقا کی وقت میکنه (اینجا من توی ذهنم گذشت که مسئله اصلی پوله..). خوب من متوجه شدم پیشنهادم میتونه موثر باشه چون معمولا افراد توی این روز کمتر به فکر رفتن به رستوران و این جور کارها هستند، پس این اقدام ما براشون دلچسبه.

ولی همکارم قبل رفتن گفت تازه اگر هم بخوام نمیتونم...

چون پدرخانومم الان مدتیه که تو بیمارستان بستریه، گلوش رو سوراخ کردن و ریه هاشو هر روز ساکشن میکنن...

-پرسیدم چرا؟

-چون اون یک جانباز شیمیاییه؛ الان ده ساله که حالش وخیم تر شده و نفس تنگی داره. الان هم دکترها جوابش کردن و توی بیمارستان شهید هاشمی نژاد مشهد تحت مراقبته. هرشب یکی از ما تاصبح کنار اونیم.

خواستم یک چیزی بگم که بغض گلویم را گرفت. دیگر این چای و قند پهلویش هم برایم  نشاط‌آور نبود.

مرادعلی سعیدی، راننده لودر که چهارسال برای دفاع از اسلام و میهنمون سنگر میساخته داره زجر میکشه و تا چند ماهه دیگه به شهادت خواهد رسید. ومن به یک چای قنپلو دلخوش کنم!

به نظرشما چطور کامم را دوباره شیرین کنم، وقتی به خاطر من و تو اینگونه زجر می کشد؟

آیا با قند یا عسل....


تذکر: عکس بکار رفته در این متن تزئینی است و متعلق به ایشان نیست.

برچسب‌ها: جانباز، قند، شیمیایی
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)